نزدیک شدم؛ پرسیدم سال چندمی؟جواب داد 12 سالمه.ولی این که جواب سؤال من نبود!پرسیدم منظورم اینه که کلاس چندمی؟خندید و جواب داد سال چهارم دبستان و کتابها و دفترهاش را جمع کرد و گفت امروز اصلا کسی خودش را وزن نمی کنه!گفتم چرا؟ گفت نمی دونم...!
بدون اینکه چیزی ازش بپرسم شروع کرد به صحبت کردن: افغانی هستم،ولی در ایران متولد شدم .پدرم کارگر روز مزد ساختمان است،ولی بیشتر روزها بیکار می مونه.همین نزدیکها زندگی می کنیم،برای کمک به پدر و مادرم هر روز یا صبح ها یا بعد از ظهرها برای کار به اینجا می آم،روزی 2 تا 5 هزار تومن کار می کنم....
گفتم اسمت چیه؟مکثی کرد و گفت مرتضی.گفتم چه اسم قشنگی که یک دفعه گفت: اسم واقعییم را بهت نگفتم اسم من زمان و ادامه داد تا گروه طالبان در افغانستان باشه ما نمی توانیم به کشورمان برگردیم؛آنها جوانها را به زور به خدمت خودشون در می آرن،پدرم 2 سال برای آنها جنگیده و وقتی با کاتیوشا یک تانک را از پا در می آورده چشمش زخمی شده.
بعد از آن با مادرم به ایران آمدند و من هنوز افغانستان را ندیدم.
یک نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت: دانشجویی؟حالا دیگه بیشتر احساس راحتی می کرد.گفتم آره از کجا فهمیدی؟گفت از سر و وضعت! دانشجوها معمولا اینطور لباس می پوشند.
یک نگاه به سر و وضعم کردم؛دیدم انگار حق با اونه....
به من گفت شبکه خبر نگاه می کنی؟گفتم آره چطور؟ گفت : این شبکه را از بقیه شبکه ها بیشتر دوست دارم،مرتب از افغانستان و بقیه کشورها خبر می ده و ما از حال مردم مون با اطلاع می شیم.
می گفت: مردم شما از ما بدشون میاد،گاه به ما بد و بیرا می گن و همین طور قیافش رنجیده تر می شد....
شاید توی عوالم کودکیش جهان را پر از مهر و محبت می دونسته و حالا هین طور که بزرگتر میشه متوجه می شه که دنیا چقدر با رؤیاهای کودکیش متفاوته!
می خواستم بهش بگم مردم ما هم تقصیری ندارند،مشکلات دامن همه را گرفته کلا توی دنیا یک عده به خاطر خود خواهی هایشان زندگی را برای همه سخت کردن و از قضای روزگار آوارگی هم به دردهای شما اضافه شده....آدمها بعضی وقتها یادشون میره که همه انسانند،آفریده یک خالقند،جهان و خوشیهاش فقط مال یک قوم،نژاد و تیره و یک یا چند کشور نیست،همه باید به قدر نیاز بهره مند باشند،بندگان همه،در مقابل خدا دارای یک ارزش و احترامند و تنها کسی بهتر که: بیشتر به یاد خدا باشه و بنده واقعی تری باشه...،ولی شاید فهم این چیزها یکم برای آن پسر سخت بود و یا شاید هم همه اینها را آن پسر افغان می دونست و می خواست با این صحبتها فقط به من یاداوری کنه!
گفتم می تونم یک عکس ازت داشته باشم،تاملی کرد و گفت: نه،برای بابا و مامانم دردسر می شه،همین طور که با من حرف می زد چند تا از دوستاش که فال می فروختند صداش کردند:
زمان زمان بیا....
با یک خدافظی کوتاه و لبخندی سریع من را ترک کرد و من متوجه شدم که آنها هم، سرنوشتی بهتر از دوست چند دقیقه ای من ندارند....
شعری را که زمزمه می کرد این بود:
دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود