صورتی آرام داشت و دندان پیشینش کمی سیاه شده بود،شعری را زمزمه می کرد که مرا راغب به گپ زدن با او کرد....
پسر بچه ای بود 10 تا 12 ساله با چثه ای متوسط، چشمانی نافذ،کتاب فارسی سال چهارم دبستان پیش رویش گشوده،سری به کتاب و نگاهی به اطراف،ترازویی رنگ و رو رفته در کنارش؛گاهی با صدایی نه چندان رسا می گفت:« آقا پسر، دختر خانم، خودتون را وزن می کنید.»
ادامه مطلب
